من و بامداد 21 بهمن و .....

تو تنهاییه خودم غرق بودم که یهو حضورش رو حس کردم

روبروم نشست

از چشماش معلوم بود که فهمیده که دلم گرفته

انگشتاشو تو هم گره زد و خیره  شد بهم و گفت  ؛ بگو

بریز بیرون هرچی تو دلته ، هرچی که  انقد سنگینت کرده

یادته که به هم قول دادیم !

بگو عزیزم

بدون هیچ حرفی چشمام رو بستم و چشماش رو با خودم تصور کردم

اشکم در اومد ...بی اختیار بش گفتم : دوستت دارم مهربونم

یکی دوبار پلک هاشو بازوبسته کرد ...نگاهش مث همیشه آروم بود و لبخندش مث همیشه مهربون

آروم گفت : منم دوستت دارم

منتظرم

هروقت میخوام باهاش حرف بزنم چشمامو میبندم ...اینجوری آرومترم

یه عالمه از آدمای عجیب و غریب و دورو و نامهربون اطرافم براش حرف زدم و گله کردم

لعنتی....بازم که اشکم در اومد

منتظر شد تا گریه ام  تموم شه ...همینجوری آروم بهم نگاه میکرد

تو چشماش که خیره شدم  آروم شدم و  قوت گرفتم

حرفام تمومی نداشت......انقد گفتم و گفتم تا دیگه نایی برام نموند

دلم میخواست همون لحظه بغلم کنه ، بدون هیچ حرفی !

اما خودشو بهم نزدیکتر کرد  و گفت :

اینهمه حرف زدی ، اینهمه شکایت کردی، اینهمه به همه توپیدی و همه رو مقصر بد بودن حالت جلوه دادی ؛

امّا ...

امّا حرفی از من نزدی !!!

یعنی من هیچ نقشی تو شاد بودن و خوب بودن حالت ندارم ؟ !

من کجای زندگیتم اصن ؟

میدونی ؛ من تورو خیلی خیلی خاص و متفاوت با بقیه دوس دارم !

پس من + تو میشیم یه دنیای شاد و شیرین و دونفره !

تموم اتفاقای خوب رو برات رقم میزنم

منتظر باش تا روزای خوبت بیان سراغت ...

هدیه ی من به تو همیناست که شاید هیچوقت بزرگیش به چشمت نیاد !

از خدای تو به تو مهربونتر مگه کسی هست ؟

گفتم نه .....نه خدای صبور و مهربونم ...

فقط تـــــو

دوستت دارم خدا جونم ** ممنونم از اینهمه آرامش

 

تا خدا هست ، به خلقش چه نیاز

میکشم ناز یکی ، تا به همه ناز کنم

/ 5 نظر / 13 بازدید
مهدی

واقعا قشنگ بود. ولی این تصویر سازیا از خدا یه جوری بود مخصوصا اولاش چشماشو تو چشام انداختو دستاشو به هم گره زد..مثلا میتونستی بگی اروم منو کنار خودش جا دادو مثلا یا به سمت خودش کشیدو..یا منو با خودش بردو...ولی چشمو دست و..واسه خدا تصور کردن یه جوریه..ولی شایدم تو درست تر نوشتی.موفق باشیو من اشتباه میکنم.ولی خیلی قشنگ بود

مهدی

نمیدونم....شایدم جسم قاعل شدن خوبه ولی نه واسه شما..قضیه چوپان وحضرت موسی رو شنیدی؟عبادت میکردو فکر میکرد خدام مثل ادما جسم داره ونیازمنده..وموسی بهش گیر دادو میخواست بش بفهمونه اشتب میکنه ولی خدا گفت موسی بذار همین جوری عبادت کنه...ولی اون چوپانه خدارو نمیشناختو در اون حد میدونست ولی تو که خودت اینهمه ماشا.. الگو بقیه ای یه کم در حد تو نیست واسش جسم...جسم یعنی نیاز یعنی اسارت در قالب محدودیتهای زمانو مکان که خدا ...البت همون دیشبم گفتم خیلی قشنگه..

شادی

خدایا! از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون تو در کنارمی، آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند، مرگ هم تلخ نیست اگر با من بمانی همیشه پیروزم

شادی

وبت زیبا.یی داری [گل]