خلوت من و عشق مقدسم ... هیس !

برای رسیدن به خـــدا ؛ مردونه بـــا شیـــطان بجــــنگ

آغوش تو
مترادف امنیت است

آغوش تو
ترس های مرا می بلعد

لغت نامه ها دروغ می گفتند

آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها

یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم!

بلند نشوی بروی یکوقت!

بغلم کن

من از بازگشتِ بی هوای ترس ها

می ترسم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |

حســــــین پنـــــاهی ... 
از کتاب منُ نازی  

 

نازی : به خـــدا ایمون داری ؟ 

من (حسین پناهی) : خـــدا  ، تو جوانه ی  انجـــیره !

خــدا  تو چـــشم  پـــروانه س
وقـــتی
 از روزنـــه ی پیله  اولـــین نگاهـــش به جـــهان می اُفته 

خـــدا بزرگـــتر از توصیف انـــبیاست ....!

بام ذهـــن  آدمی  ، حـــیاط خانـــه ی خـــداس

خـــدا به مـــن  نزدیـــکه  

همین  قـــدری که  تـــو  از مـــن  دوری ! 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |

میخواهم آســـمان را تـــکه تـــکه کنم  و آنگاه  آن تکه ها را  قــاب کنم  تا تمـــام  دیــوار اتاقـم پــر شود از  حضـــور و عــــطر  قدم هایت که  زیر آن تکه ها  گام برداشتی  ....

اصلا میدانـــی چیست !؟
خوش به حـــــال
آســـمان ...
زمـــین  ...
هـــوا  ...
کوچـــه ...
شـــهر  ...
عابـــران ......

مـــن به همه  ی کائنات خـــدا  حســـادت می کنم
چرا همه جـــا هستی  جـــز  آنجا که بایـــد  باشـــی ؛ کنار مـــن  !
بی قراری ام را  چگونه به گوش ات  برسانم ؟

مگر نه اینکه  تمامِ تو سهـــم من است  و بــــس ؟ ! ... !


عزیـــز مـــن ....


با نبودنـــت مـــدارا می کنم
  ولی
وقتی  آمــــدی  نگذار به کـــم  قانـــع شوم  !

 


 

از خودمقلب


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |

نفســـــــم....!

وقتی می گویم نفســـــــــم !
بی شک
در هر نفســـی که میکشم
 تو هستی
حضورت هست
یادت  هست 
عشقت هست
دوست داشتنت هست

مگر بی تــــــو می شود ؛ بود ؟ !

حالا هم اگر خودت نیستی ؛ امید آمدنت که هست ...
همین یعنی بهانه و امید زندگی برای مــــــن  

زندگی بی تو را  قبل  از آمدنت تجربه میکنم ....
حکایت ماه و برکه  است .... دور از هم و در دل هم  
مگر غیر از این است که  خدا از ازل ما را برای هم  خلق کرده !؟
و چه معنای شیرینی می یابد لحظه های زندگی از وقتی بیایی و باشی و نفس کشیدنمان را با هم شریک  شویم  

ای عشق تویی نقطه ی پرگار وجودم !

 

عزیــــــــزم ....!
حالا که نیستی
نبودنت  غمارو  یکباره  رو سرم خراب میکنه

 

بهـــــونه ی بیدار شــدنم ....
امشب هم  بدون من  برای تو ...و بدون تو  برای من  به  صبح  می رسه
و یک از هزارانِ عمر ما میگذره ....
تو بخواب .... قول میدم  مراقب باشم  تا یه مو هم از سر قاصدک  رویاهات کم  نشه ! 

 

  خداوندا ...کـــــسی را برایــــــم بیافــــــرین تا در او  بیــــــارامم 


از خودمقلب

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |

آذرماه سال 88 ----ترم 5 که بودم  یه درسی داشتیم به نام 
جامعه شناسی در ادبیات 

هر جلسه یکی از بچه ها  در مورد  یه شاعر به انتخاب خودشون  میومدن و  کنفرانس میدادن .... موضوع من استاد  شاملو  بود و  اونروز  نوبت یکی از همکلاسیهام بود که  "حسین پناهی " رو انتخاب کرده  بود .....
احسان عباس نژاد خیلی خیلی خوب تونست در مورد  حسین پناهی حرف بزنه ...من کلا  از قبل به حسین پناهی و  کاراش علاقه مند بودم ولی ازون روز به بعد  خیلی بیشتر ازش خوشم اومد ...تازه یه کار ابتکاری هم که آقای عباس نژاد کرد این بود که  یه  سی دی از مجموعه اشعار  حسین پناهی  برا هممون رایت کرد که  تو کلاس داد بهمون ....هنوزم دارمش و یه وقتایی گوش میدم بش
یه کتابی هم داشت  که اون روز ازش قرض گرفتم که بخونمش ......
مجموعه اشعار مرحوم حسین پناهی  "اسم کتاب هم " منُ نازی " بود

 

چندتا از شعرای کتاب رو  برا خودم نوشتم و حالا بعد از اینهمه سال دیشب نشستم و دوباره اون شعرا رو خوندم و  یکی ازینا رو براتون میزارم

 

گفتُ گوی منُ نازی زیر چتر

 

نازی : بیا زیر چتر  من که  بارون خیست  نکنه
میگم  خیلی قشنگه  که  بشر تونسته آتیشُ کشف بکنه

تو جیبت دس مالِ کاغذی داری ؟


من : می خوای چه کار ؟

نازی : می خوام  اشکام  سایه ی زیر چشامُ نشوره !
دوربین  لوبیتل مهریه مُ اگه باهم بخوریم 
هلهله های من و تو  چه  طوری ثبت می شه ؟

من : عشق من !
آب ها  لنز موّرب دارن
آدمُ وارونه  ثبتش می کنن
عکسمون تو آب برکه  تا قیامت  ثبت  می مونه !

نازی : رنگی یا  سیاه و سفید ؟

من : من سیاهُ تو سفید !

نازی: آتیش چی ؟
تو  آبا  خاموش نمی شن آتیشا ؟

من : نمیدونم والله ! چتره رو  بدش به من

نازی: او کسی که  چترُ ساخت عاشق بود ؟

من :نه ! عزیزدل من ! آدم  بود

نازی : واه ....! اون یکی دستت کو ؟

من : رفته تا  حلقه  بشه  به گردنت ...!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |

وقتی می خواهند  بفهمند  یک  پاکت  شیر فاسد است یا نه ! چه کار می کنند ؟ 
آن را در ظرفی ریخته  و روی اجاق گذاشته  تا بجوشد همین که جوشید  معلوم می شود  فاسد است یا  سالم !

یادت باشد رفیق هم مثل شیر است  و اگر  می خواهیم  بفهمیم  سالم است  یا نه  و به درد رفاقت  می خورد  یا نه ! باید آن را  به جوش بیاوریم ؛ یعنی عصبانی اش کنیم

آن هم نه یک  بار  و دو بار ؛ بلکه  ســـه بار ...!

و آنگاه  نگاه به  رفتارهایی و نوع  سخن هایی کن و ببین با تو چه  برخوردی می کند ! با تو چه حرف هایی می زند ! و آنگاه از  جنس حرف هایش می توانی اورا بشناسی که چطور  آدمی است  و به درد رفاقت  دائم میخورد  یا نه ؟ !!!
البته این در صورتی است  که بخواهی کسی را  به  عنوان رفیق ثابت  انتخاب کنی و

این همان نسخه شفابخشی است که  امام صادق "ع" فرمود :


تغضب ثلاث مرات ----- سه بار رفیق  خود را عصبانی کن   

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط سیده سعیـــــده نظرات () |


آخرين مطالب
» برای عشق صبورم
» نماز
» متشکرم عشقم
» به یاد شهدای غواص
» حرفای دلم
» بازی من و خدا .....
» گناه نکنیم
» خدای خوبم ؛ ممنونم ازت
» چند تا دعا توی یه آیه
» هر ثانیه مدیونتم

Design By : RoozGozar.com